|
عادت کردن به تنهایی از خود تنهایی هم بدتره...
راست می گفت.
من دارم عادت می کنم به تنهایی و بی کسی خودم... احساس خوبی نسبت به این حس بی خیالی به این حس عادت ندارم.... آزارم میده... نمیخوامش...
دلم میخواد مثل باقی مردم عشق حقیقی رو تجربه کنم. کسی رو دوست داشته باشم... قلبم واسه کسی بتپه... کسی باشه که واسم مهم باشه... دین و دنیای من باشه... منو کامل کنه... نیمه گمشده من باشه... هر وقت بخوامش باشه... منو تنها نذاره... از این حسهای گنگ و درهم و نامربوط درم بیاره... از این سرگردانی رهام کنه...
خدایا یعنی میشه؟ پس چرا اینقدر دیر؟ من دلم میخواد امسال بشه... اصلا نه همین ماه... شایدم همین روز... نمیدونم چرا باید اینهمه دیر بشه؟ اینهمه تنها باشم... اینهمه سرشار از عشق باشم ولی کسی نباشه بهش عشق بورزم... اینهمه انتظار بکشم...
خدایا یعنی میشه؟ یعنی تو منو دوست داری؟ یعنی تو صدای منو می شنوی؟... دلم میخواد بهم توجه کنی خداجونم...

|