عالیه

تنها نگاهت است که آرامشم دهد...............


بهار ۸۹ مبارک

نوروز بر تمام دوستان عزیز و مهربانم مبارک

 

عید است و می وزد نفس روشن بهار
جاریست آب و آینه از دامن بهار
آب زلال . آینه ی بید پیر شد
پلکی تکاند چشمت و شهری اسیر شد

عید است از حوالی اسفند می روم
تا عشق . تا ترانه و لبخند می روم
آغوش می گشایم و آغاز می شوم
مثل دریچه رو به سحر باز می شوم

عید است و باید از نفس گل مدد گرفت
از نغمه های قدسی بلبل مدد گرفت
باید ترانه صحبت پنهان ما شود
باید زبان عشق غزلخوان ما شود
باید کنار پنجره رفت و سپید شد
باید به بام عشق بر آمد. شهید شد

عید است و من شبیه نگاه تو روشنم
سر شارم از بهار .پر از سرو و سوسنم
جاریست از زلالی پیراهنم غزل
می بارد از نگاه و دل روشنم غزل

عید است و عشق می وزد از چار سوی من
گل کرده رود گمشده ای در گلوی من
عید است و آسمان و زمین لاله پرور است
هفت آسمان سپیدی بال کبوتر است
پر گشته از زلالی خور شید ساغرم
سرشار از آسمان . پر بال کبوترم
گل می شوند ماسه و شن زیر پای من
کف می زنند برگ درختان برای من
دی رفته . خیمه در نفس عید می زنیم
عید است پنجه بر دف خور شید می زنیم

 

 

سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

بخند

 

  آدمـک آخــرِدنیــاست، بخند

آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند

آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی

به خـدا، مثـل تـو تنهـاست،بخند

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند

صبحِ فردا به شبت نیست که نیست

تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم

پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند

آدمــک نغمــهء  آغــاز نخوان

به خــداآخــر دنیـاست، بخند

 

 

سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

عادت

عادت کردن به تنهایی از خود تنهایی هم بدتره...

راست می گفت.

من دارم عادت می کنم به تنهایی و بی کسی خودم... احساس خوبی نسبت به این حس بی خیالی به این حس عادت ندارم.... آزارم میده... نمیخوامش...

دلم میخواد مثل باقی مردم عشق حقیقی رو تجربه کنم. کسی رو دوست داشته باشم... قلبم واسه کسی بتپه... کسی باشه که واسم مهم باشه... دین و دنیای من باشه... منو کامل کنه... نیمه گمشده من باشه... هر وقت بخوامش باشه... منو تنها نذاره... از این حسهای گنگ و درهم و نامربوط درم بیاره... از این سرگردانی رهام کنه...

خدایا یعنی میشه؟ پس چرا اینقدر دیر؟ من دلم میخواد امسال بشه... اصلا نه همین ماه... شایدم همین روز... نمیدونم چرا باید اینهمه دیر بشه؟ اینهمه تنها باشم... اینهمه سرشار از عشق باشم ولی کسی نباشه بهش عشق بورزم... اینهمه انتظار بکشم...

خدایا یعنی میشه؟ یعنی تو منو دوست داری؟ یعنی تو صدای منو می شنوی؟... دلم میخواد بهم توجه کنی خداجونم...

 

دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

زندگی کن

زندگی یک آرزوی دور نیست؛
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله پروانه چیست؟
زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست
گوش کن ! دریا صدایت میزند؛
هرچه ناپیدا صدایت میزند
جنگل خاموش میداند تو را؛
با صدایی سبز میخواند تو را
زیر باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست
پیله پروانه از دنیا جداست؛
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست؛
این تمامش ماجرای زندگیست

دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

هر چه باداباد

دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمـان بـاد
از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جـان بـاد افتاد
هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پـدر ما را، انـدوه مـادرزاد
از خاک ما در بـاد، بوی تو می آید
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد 

جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

دوست می باید داشت

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

-دوستی - نیز گلی است ؛
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد 
جان این ساقه نازک را 
-
دانسته- 
بیازارد !
در زمینی که ضمیر من و توست ،
از نخستین دیدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هایی است که می افشانیم .
برگ و باری است که می رویانیم 
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است 
گر بدانگونه که بایست به بار آید ،
زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست 
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جان‌پرور عشق 
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز 
دانه ها را باید از نو کاشت .
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان 
خرج می باید کرد .
رنج می باید برد .
دوست می باید داشت ! 
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد 
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند 
دست یکدیگر را 
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را 
مالامال از یاری ، غمخواری 
بسپاریم به هم 
بسراییم به آواز بلند :
شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست 
تازه ، 
عطر افشان 
گلباران باد

سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

مــــرا مگـــذار و مگــــذ ر

دلگیـــــر دلگیـــــرم مــــرا مگـــذار و مگــــذ ر
                                        از غصــه میمیــرم مـرا مگـذار و مگـذر
با پـای از ره مـانـده در این دشــت تبـــــــدار
                                        ای وای میمیـرم مــرا مگــذار و مگــذر
ســوگنــد بر چشمت که از تـو تــا دم مــرگ
                                        دل بر نمی گیـرم مـرا مگآذار و مـگذ ر
بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
                                        بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذ ر
بـــا شهپــــر اندیشــــه دنیـــــا گـــردم امــــا
                                        در بنـد تقدیــرم مــرا مگــذار و مگـذ ر
آشفتــــــه تــــــر ز آشفتگـــــان روزگـــــــارم

                                        از غـم به زنجیــرم مـرا مگذار و مگذ ر

شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

افسوس...

 

همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی

گاهی وقتا لازمه که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی

همه ما با اراده به دنیا میآیم

                                با حیرت زندگی میکنیم

                                                            و با حسرت میمیریم

اینه مفهوم زندگی کردن

پس هیچ وقت به خاطر غمهات گریه نکن

                                       و نذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد

افسوس...

آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم

                                     آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم

و بعد...

 

         برای آنچه از دست رفته آه می کشیم

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

بوی خوش آمدن یار

 

من می دانم؛

می دانم روزی از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد.

من آن روز٬ کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد تا؛

بوی خوش آمدن یار همه را با خبر کند؛

و به انتظار دیرینه ی من پایان دهد.

من تو را٬

      عشقت را٬

               حتی دوست نداشتن هایت را٬

                                                  در سینه ام٬

                                                          در خیالم و در روحم حبس خواهم کرد.

 

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

پروانه

پروانه ای نیستم،

                   که برای خودکشی،

                                         شمعی را بهانه کنم...

من ز اتفاقاتی که بین دو هیچ می افتد،

                                          هر شب یک قصه می نویسم

  

 

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

مناجات

الهی، هر چه بیشتر دانستم نادان تر شدم، بر نادانی ام بیفزا!

الهی، خوشا آنانکه در جوانی شکسته شوند که پیری، خود، شکستگی است

ما نه خالقیم که بر خلقت خویش بنازیم و نه شایسته مخلوق بودنیم که لباس های زیبای خلیفه اللهی و مقام عبودیت بر تنمان پوشیده شود

پس همان به که تا نزدودن غبار بی عشقی در جام زمزم محبت حبیب، در کوره ی هجران و حرمان گداخته شویم تا اکسیر سجود، رکوع و محبت در مس وجودمان آمیخته و طلای آدمیت محصولمان شود.

از درخت بیاموزیم که اگر پای در اسارت خاک داریم سرافشاندن بر آسمان را فراموش نکنیم.

به امید آن روز...

 

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

خاطرات

 

 باز در چهره خاموش خیال 

خنده زد چشم گناه آموزت 
باز من ماندم و در غربت دل 
 حسرت بوسه هستی سوزت 
باز من ماندم و یک مشت هوس 
باز من ماندم و یک مشت امید 
یاد آن پرتو سوزنده عشق 
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال 
صورت شاد ترا نقش نمود 
بر لبانت هوس مستی ریخت 
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت 
 دل من با دلت افسانه عشق 
چشم من دید در آن چشم سیاه 
نگهی تشنه و دیوانه عشق 
یاد آن بوسه که هنگام وداع 
بر لبم شعله حسرت افروخت 
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش 
 که سراپای وجودم را سوخت 
رفتی و در دل من ماند به جای 
عشقی آلوده به نومیدی و درد 
نگهی گمشده در پرده اشک 
حسرتی یخ زده در خنده سرد 
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق 
آخر آتش فکند بر جانت 
 

فروغ فرخـــــــــزاد 

 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

نگران دل غمگین تو ام

...
من در آن وحشت پائیزی چشمان تو پر پر شده ام.
من از آن روز که دیوانه چشمان شرر بار تو ام
مثل شمعی که به آشوب دلی می سوزد،
همچو پروانه خود سوز به زنجیر شکر خند تو ام.
نه که در مستی خاموش غزل های تو ام؟
نه که در خنده شیرین تو جان باخته ام؟
نه که در ساحل آرام تو مانوس تو ام؟
نه که در آینه میخندم و در عافیت ام؟
من ازین خستگی سایه موهوم پریشان حالم.
نه کرانی پیداست!
نه نسیمی به گذرگاه تنم می پیچد!
دل من بسته ، تنم خسته ،به آشفتگی تنهایی است.


نه کلامی بر لب!
نه پیامی در جان
نه نشانی بر جا
نه امیدی در دل!
من ندانسته به شوق سخن عشق تو دلباخته ام
قصه رنج شقایق هایم
یادگار سفر چلچله ها
راز صدها دل هجران زده ام
و در این ساحل تنها و خموش
سایه ای در گذر پلک دو چشمان تو ام.
من هنوزام که هنوز است تو را میخوانم
من تو را می جویم
من تو را میخواهم
من به لبهای ترک خورده و خشکیده تو را میخوانم
من هنوزام که هنوز است به آواز دلم میگویم،نگرانم
نگرانم،نگرانم، نگران
نگران سفر خاطر تو
نگران شب تنهایی تو
نگران دل غمگین تو ام.

***

شبحی در گذر جاری رود
لب خشکیده به آبی می زد
تن دلخسته به امواج غرور
نگران بود و دعایی بر لب
دست هایی به نیایش و نماز
و به آهستگی رود روان
نگران دل غمگین تو بود ! ...

 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 


آنجا که دل‌ عاشقی کند پروای هیچ آتش و طوفان نمیکند...... دریا دلیم کارمان با آتش است نه آب........ از من پذیرا باش جانم فدای تو

 

عشق(٤٢)
حرف دل(۱٦)
امید(۱۳)
تنهایی(٧)
حرف دل(٧)
قلب(٦)
غم(٥)
گریه(٤)
زندگی(٤)
فروغ فرخزاد(۳)
خاطره(۳)
مناجات(۳)
عزیزم(٢)
صبر(٢)
خنده(٢)
سفر(٢)
نگاه(۱)
فال حافظ(۱)
شب(۱)
سهراب سپهری(۱)
فریدون مشیری(۱)
فروغ فرخزاد(۱)

 

 

 

 

 

RSS 2.0