عالیه

تنها نگاهت است که آرامشم دهد...............


فکر می کردم خدا

پیش از اینها فکر می کردم خدا

                خانه ای دارد کنار ابرها

                    مثل قصر پادشاه قصه ها

                    خشتی از الماس و خشتی از طلا

        پایه ها ی برجش از عاج و بلور

        برسر تختی نشسته با غرور

    ماه، برق کوچکی از تاج او

    هر ستاره، پولکی از تاج او

        اطلس پیراهن او، آسمان

        نقش روی دامن او، کهکشان

رعد و برق شب، طنین خنده اش

سیل و توفان، نعره توفنده اش

                دکمه پیراهن او، آفتاب

                برق تیغ و خنجر او، ماهتاب


پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

    از خدا، در ذهنم این تصویر بود

        آن خدا بی رحم بود و خشمگین

        خانه اش در آسمان، دور از زمین

                        بود، اما در میان ما نبود

    مهربان و ساده و زیبا نبود

    در دل او دوستی جایی نداشت

            مهربانی هیج معنایی نداشت

            هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا

        از زمین، از آسمان، از ابرها

        زود می گفتند: این کار خداست

            پرس و جو از کار او کاری خطاست

            هر چه می پرسی، جوابش آتش است

     آب اگر خوردی، عذابش آتش است

     تا ببندی چشم، کورت می کند

            تا شدی نزدیک، دورت می کند

            کج گشودی دست، سنگت می کند

            کج نهادی پای، لنگت می کند

 

با همین قصه، دلم مشغول بود

        خوابهایم، خواب دیو و غول بود

    خواب می دیدم که غرق آتشم

    در دهان شعله های سرکشم

    در دهان اژدهایی خشمگین

            برسرم باران گُرزِ آتشین

            محو می شد نعره هایم، بی صدا

                            در طنین خنده خشم خدا...

                                نیت من، در نماز و در دعا

    ترس بود و وحشت از خشم خدا

    هر چه می کردم، همه از ترس بود

            مثل از برکردن یک درس بود

            مثل تمرین حساب و هندسه

            مثل تنبیه مدیر مدرسه

                تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

                سخت، مثل حلّ صدها مسئله

                    مثل تکلیف ریاضی سخت بود

                    مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 

تا که یک شب دست در دست پدر

        راه افتادم به قصد یک سفر

                در میان راه، در یک روستا

                خانه ای دیدیم، خوب و آشنا

            زود پرسیدم: پدر اینجا کجاست ؟

                گفت: اینجا خانة خوب خداست !

                گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند

                گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

                باوضویی، دست و رویی تازه کرد

                با دل خود، گفتگویی تازه کرد

 

گفتمش: پس آن خدای خشمگین

    خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

        گفت: آری، خانه او بی ریاست

        فرشهایش از گلیم و بوریاست

        مهربان و ساده و بی کینه است

        مثل نوری در دل آیینه است

                عادت او نیست خشم و دشمنی

                نام او نور و نشانش روشنی

                قهر او از آشتی، شیرین تر است

                مثل قهر مهربانِِ مادر است

 

دوستی را دوست، معنی می دهد

        قهر هم با دوست، معنی می دهد

                هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

                قهری او هم نشان دوستی است ...

 

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

        این خدای مهربان و آشناست

            دوستی، از من به من نزدیکتر

            از رگ گردن به من نزدیکتر


آن خدای پیش از این را باد برد

            نام او را هم دلم از یاد برد

                آن خدا مثل خیال و خواب بود

                چون حبابی، نقش روی آب بود

                    می توانم بعد از این، با این خدا

                        دوست باشم، دوست ، پاک و بی ریا

 

می توان با این خدا پرواز کرد

        سفره دل را برایش باز کرد

            می توان در باره گل حرف زد

            صاف و ساده مثل بلبل حرف زد

                چکه چکه مثل باران راز گفت

                با دو قطره، صدهزاران راز گفت

        می توان با او صمیمی حرف زد

        مثل یاران قدیمی حرف زد

            می توان تصنیفی از پرواز خواند

            با الفبای سکوت آواز خواند

    می توان مثل علف ها حرف زد

    بازبانی بی الفبا حرف زد

                می توان در باره هر چیز گفت

                می توان شعری خیال انگیز گفت

                                مثل این شعر روان و آشنا

 

قیصر امین‌پور

پنجشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

یادم باشد

 

یادم باشد از چشمه درس خروش بگیرم و از آسمان درس پاک زیستن

یادم باشد سنگ خیلی تنهاست... اوراهم لطیف رفتار کنم مبادا ترک بردارد

یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار اشتباهات گذشتگان

یادم باشد روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نیست

یادم باشد جواب کین کمتر از مهر نباشد

جواب دورنگی کمترازصداقت

یادم باشد در برابر فریاد سکوت کنم...بر سیاهی نور بپاشم

یادم باشد زندگی را دوست دارم

یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم

یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هرکس فقط به دست دل خودش باز می شود

یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم

یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم

یادم باشد زندگی با عشق زیباست

 

یادم باشد زنده ام

سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

زندگی، طعـــم خوبی دارد

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد
زندگی، بغض فـروخورده نیست
زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است
زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ
زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست
زندگی، شـــوق وصال یار است
زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس
زندگی، تکیه زدن بر یــار است
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است
زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است
زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است
زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است
زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.به، چقدر شیـــرین است
زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است
زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق
زندگی گاه شده است که برد بیراهم
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد

چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

عادت

عادت کردن به تنهایی از خود تنهایی هم بدتره...

راست می گفت.

من دارم عادت می کنم به تنهایی و بی کسی خودم... احساس خوبی نسبت به این حس بی خیالی به این حس عادت ندارم.... آزارم میده... نمیخوامش...

دلم میخواد مثل باقی مردم عشق حقیقی رو تجربه کنم. کسی رو دوست داشته باشم... قلبم واسه کسی بتپه... کسی باشه که واسم مهم باشه... دین و دنیای من باشه... منو کامل کنه... نیمه گمشده من باشه... هر وقت بخوامش باشه... منو تنها نذاره... از این حسهای گنگ و درهم و نامربوط درم بیاره... از این سرگردانی رهام کنه...

خدایا یعنی میشه؟ پس چرا اینقدر دیر؟ من دلم میخواد امسال بشه... اصلا نه همین ماه... شایدم همین روز... نمیدونم چرا باید اینهمه دیر بشه؟ اینهمه تنها باشم... اینهمه سرشار از عشق باشم ولی کسی نباشه بهش عشق بورزم... اینهمه انتظار بکشم...

خدایا یعنی میشه؟ یعنی تو منو دوست داری؟ یعنی تو صدای منو می شنوی؟... دلم میخواد بهم توجه کنی خداجونم...

 

دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

آموخته ام

آموخته ام ..... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، وقلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام ...... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی ، شگفت انگیز ترین چیز در بزر گسالی است .
آموخته ام ....... بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام ....... وقتی که عاشقید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .
آموخته ام ..... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تومرا شاد کردی .
آموخته ام ..... داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد .
آموخته ام ...... که مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است . 
آمو خته ام ...... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت . 
آموخته ام .... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .
آموخته ام ..... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم ....
آموخته ام ...... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .
آموخته ام ..... که پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... که تنها اتفاقات کوچک رو زانه است که زندگی را تماشایی می کند .
آموخته ام ..... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید .پس چه چیز باعث شد که من بیاندیشم می توا نم همه چیز را در یک روز به دست بیا ورم .
آموخته ام ...... که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام .... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ..... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد . 
آموخته ام ...... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم .
آ موخته ام ..... که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ....... که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد .
آموخته ام ....... که آرزویم این است قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگوییم دوستش دارم . 
آمو خته ام ...... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد .
آموخته ام ..... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم .
آموخته ام ..... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .
آموخته ام ..... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی که از شما خواسته می شود ،‌ وزمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ..... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم ، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم .... 

سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

هر چه باداباد

دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمـان بـاد
از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جـان بـاد افتاد
هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پـدر ما را، انـدوه مـادرزاد
از خاک ما در بـاد، بوی تو می آید
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد 

جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

بهانه

باز یه بهانه ی اساسی پیدا کردم که ارزش اشک ریختنو داشته باشه
آره ... واقعا به اشکش می ارزید
وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، دیدم ابرای دلم ، دوباره دستاشونو به هم گره کردن
یه جوری رفتن تو هم که دیگه نمیشد تیکه هاشو از هم تشخیص داد
فقط یه ناخنک کوچولو برای درست کردن یه سیلاب کافی بود
همیشه وقتی بارون با قطره های درشتش می باره،
آدم فکر میکنه این بارون اگه همینطوری بیاد ،
همه جارو آب میبره ، اما بارونای اینطوری معمولا زودی بند میان
با خودم گفتم وای ایندفه دیگه کارم تمومه . اگه همینطوری بباره که تمامه دلمو آب میبره
ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد
اما ابراش تمومی نداره
بازم منتظره یه بهانه و یه تلنگر کوچیکن
دفعه ی اولش که نیست ،کاره همیشگی شه
همیشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقریبا هر شب...!

چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

دوست می باید داشت

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

-دوستی - نیز گلی است ؛
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد 
جان این ساقه نازک را 
-
دانسته- 
بیازارد !
در زمینی که ضمیر من و توست ،
از نخستین دیدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هایی است که می افشانیم .
برگ و باری است که می رویانیم 
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است 
گر بدانگونه که بایست به بار آید ،
زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست 
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جان‌پرور عشق 
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز 
دانه ها را باید از نو کاشت .
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان 
خرج می باید کرد .
رنج می باید برد .
دوست می باید داشت ! 
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد 
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند 
دست یکدیگر را 
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را 
مالامال از یاری ، غمخواری 
بسپاریم به هم 
بسراییم به آواز بلند :
شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست 
تازه ، 
عطر افشان 
گلباران باد

سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

دل دیوانه

سر خود را مزن اینگونه به سنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ 
منشین در پس این بهت گران 
مدران جامه جان را مدران 
مکن ای خسته درین بغض درنگ 
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است 
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین 
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین 
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین 
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین 
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند 
نه همین در غمت اینگونه نشاند 
با تو چون دشمن دارد سر جنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ 
ناله از درد مکن 
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن 
با غمش باز بمان 
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان 
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ

یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

چرا بارون نمیاد

 

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد

لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد

روی ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا

چراازاونور ابرا دیگه بیرون نمیاد

نیت تو واسه فال قهوه کردم ولی حیف

عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد

منوکشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه

چرااز این دل دیوونه یکم خون نمیاد

مگه تو بی خبری مومو پریشون میکنم

دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد

دلت ازبسکه سفیده و لطیفه مثه برف

از خجالتِ تو برفی تو زمستون نمیاد

تودلم فقط یه بار مهمونی بود ،واومدی

درا رو بستم ازاون وقت دیگه مهمون نمیاد

صدای بارون قشنگه به شیشه که میخوره

اما با غم نجیب روی ناودون نمیاد

دو سه بار واست نوشتم مثه آینه میمونی

تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد

عمریه اسیرتم اسیر اون چشمای ناز

یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمیاد

نمیگی دلی که به مرمتش فک میکنی

هیچ کسی سراغ این کلبه ی ویرون نمیاد

زندگی بازیه شطرنجه ومن منتظرم

طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد

گاهی وقتا اونقدر اب وهوام ابری میشه

که قد اشکای من ازرود کارون نمیاد

گاهی باخودم میگم شاید میخواد ذوق بکنم

اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمیاد

اونیکه برای دیدنش ستاره میشمری

اهل نازه پس بایه خواهش آسون نمیاد

توی نامه آخری کلی دلیل آورده بود

مثلا چون تشنه اند یاسای گلدون نمیاد

لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود بخاطر اون نمیاد

 

جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

خواب دیدن تو

یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد...

پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول دارم

گر چه به ظاهر جسم خسته است

                                               ولی...

دل دریاست

تاب و توانش بیش از اینهاست

                              دوستت دارم عزیزم ...

تاوان آن هر چه باشد

              خواهم داد

 خواستم برایت هدیه ای بفرستم....

 گل گفت :  مرا بفرست که مظهر زیبا یی ام

 برگ گفت : مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام

 بید گفت : مرا بفرست که مظهر ادبم و همیشه سر به زیر دارم

                 به فکر فرو رفتم

                                  سرم را به زیر انداختم

 ناگاه  قلبم  را دیدم که بهترین چیز زندگی ام هست

                                                     آن را به تو هدیه می کنم عزیزم

چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

آنجا که تویی

 

با مداد رنگی هایم

یاد خوب آمدنت را نقاشی کرده ام

و جاده سفید رفتنت را

                    خط خطی . . .

کسی نیست که زندگی را

               برایم دیکته کند

                      غلطهایم را بگیرد

و روزهای اشتباهم را خط بکشد

                          ومجبورم کند

            از روی تجربه های غلط

                ده بار بنویسم

جغرافیای بودن تو مرز دریا را گرفته

آنجا که تویی

             ماهی ها نمی توانند بیایند

تا چه رسد به من . . .

تاریخ نشان می دهد

قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی

هرگاه می خواستم بنویسم

                   نوک مدادم می شکست

                              و حالا گاه و بیگاه

با کوچکترین یادی از تو

                       قلبم می شکند.

بیا لحظه هایم را قسم بده

                       تا بدانی

در نبودنت چه کشیده ام . . .

 

چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

مــــرا مگـــذار و مگــــذ ر

دلگیـــــر دلگیـــــرم مــــرا مگـــذار و مگــــذ ر
                                        از غصــه میمیــرم مـرا مگـذار و مگـذر
با پـای از ره مـانـده در این دشــت تبـــــــدار
                                        ای وای میمیـرم مــرا مگــذار و مگــذر
ســوگنــد بر چشمت که از تـو تــا دم مــرگ
                                        دل بر نمی گیـرم مـرا مگآذار و مـگذ ر
بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
                                        بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذ ر
بـــا شهپــــر اندیشــــه دنیـــــا گـــردم امــــا
                                        در بنـد تقدیــرم مــرا مگــذار و مگـذ ر
آشفتــــــه تــــــر ز آشفتگـــــان روزگـــــــارم

                                        از غـم به زنجیــرم مـرا مگذار و مگذ ر

شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

یادم باشد

 

اگه روزی دلم گرفت....

                        یادم باشد که خدا با من است...

                                            که فرشته ها برایم دعا می کنند...

                                                                   که ستاره هاشب را برایم روشن خواهند کرد...

یادم باشد که قاصدکی در راه است...

                                      که بهار نزدیک است...

                                                     که فردا منتظرم می ماند...

                                                                         که من راه رفتن می دانم و دویدن...

                                      و جاده ها قدم هایم را شمار خواهند کرد...

اگر روزی دلم گرفت!یادم باشد که خدای من این جاست...

                                                                   همین نزدیکیها...

                                                                                   و من تنها نیستم....؟!!!

 

وحشت از عشق که نه ...

                    ترس ما فاصله هاست

وحشت از قصه که نه ...

                     ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم ...

                  صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته ی عاطفه هاست

                             کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست

گله از دست کسی نیست...

                     مقصر دل دیوانه ی ماست

چاره ای نیست اگر انسانیم....

                                     درد ما مرگ تفاهم...

                                                            غم ما کوچ محبت

غم ما از بی کسی مردن و رسوا شدنه....

                                        اینم از عاقبت عشق که تنها شدنه.....

 

در جلسه ی امتحان عشق من ماندم و یک برگه ی سفید

                             یک دنیا حرف نا گفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود...

در این سکوت بغض آلود قطره ای کوچک

                                    هوس سرسره بازی می کند ...

عشق تو نوشتنی نیست...

در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم...

وقت تمام است ...

           برگه ها بالا...!!!

 

 

یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

زمزمه

مردی با خود زمزمه میکرد 
خدایا با من حرف بزن 
یک سار شروع به خواندن کرد 
اما مرد نشنید 
فریاد زد خدایا با من حرف بزن 
آذرخش در آسمان غرید 
اما مرد گوش نکرد 
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت 
خدایا بگذار ترا ببینم 
ستاره ای درخشید 
اما مرد ندید 
مرد فریاد کشید لااقل معجزه ای نشانم بده 
نوزادی متولد شد 
اما مرد توجهی نکرد 
پس مرد در نهایت یاس فریاد زد 
خدایا لمسم کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری 
در همان زمان خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد 
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد

پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

چقدر سخته.....

 

چقدر سخته.....

تو چشم های کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جایی که لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری...

 

چقدر سخته.....

دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده...

 

چقدر سخته.....

تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی...

 

چقدر سخته.....

وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری...

 

چقدر سخته.....

گل آرزوهات رو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگـی:

 

 

" گل من باغچه نو مبارک!"

 

 

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

افسوس...

 

همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی

گاهی وقتا لازمه که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی

همه ما با اراده به دنیا میآیم

                                با حیرت زندگی میکنیم

                                                            و با حسرت میمیریم

اینه مفهوم زندگی کردن

پس هیچ وقت به خاطر غمهات گریه نکن

                                       و نذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد

افسوس...

آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم

                                     آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم

و بعد...

 

         برای آنچه از دست رفته آه می کشیم

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

خاطرات

 

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم;

که هیچ کسی نخواهد توانست این چنین خاطرات شیرینی را;

برای بار دوم برایت بازگوید.

                                چرا مرا شکستی؟ چرا؟

اشعاری برایت سرودم;

که هیچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف کند.

                                                                                          چرا تنهایم گذاشتی؟ چرا؟

چهره ی پاک و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفید;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

                                      چرا این چنین کردی با من؟ چرا؟

زیبا ترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوش بو ترین گل های سرخ را به پایت ریختم.

                                                      چرا این چنین شد؟ چرا؟

من که بودم؟

             که هستم؟

                          به کجا می روم؟

 

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

مناجات یا شکایت

پریشانم

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن، از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است!

پنجشنبه ٩ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

پرواز را به خاطر بسپار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

فروغ فرخزاد

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

دعا

 

پروردگارا آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمیتوانم تغییر دهم...
شهامتی تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم.........
و دانشی که تفاوت این دو را بدانم...

 

جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

ساحل سرخ دلت

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

                                                      به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بـزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

                                                      تقصیر چشمــای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

                                                     بس کــه یه عمر آزگـــار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

                                                      تــو دفتــر ترانــه هــات یه قطـــــره بـــارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

                                                      وقتی کـــه گـــریـه می کنی حریف بارون نمیشم

رو سـاحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکــن

                                                     به اینکــه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنــوز یـه قطــره اشکتو  به صــد تا دریــانمیدم

                                                     یــه لحظــه بـا تـو بــودنــو  بـــه عمـر دنیا نمی دم

 

پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

تمام حرف دلم

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم
به شوق دیدنت پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 


آنجا که دل‌ عاشقی کند پروای هیچ آتش و طوفان نمیکند...... دریا دلیم کارمان با آتش است نه آب........ از من پذیرا باش جانم فدای تو

 

عشق(٤٢)
حرف دل(۱٦)
امید(۱۳)
تنهایی(٧)
حرف دل(٧)
قلب(٦)
غم(٥)
گریه(٤)
زندگی(٤)
فروغ فرخزاد(۳)
خاطره(۳)
مناجات(۳)
عزیزم(٢)
صبر(٢)
خنده(٢)
سفر(٢)
نگاه(۱)
فال حافظ(۱)
شب(۱)
سهراب سپهری(۱)
فریدون مشیری(۱)
فروغ فرخزاد(۱)

 

 

 

 

 

RSS 2.0