عالیه

تنها نگاهت است که آرامشم دهد...............


پاییز را دوست دارم

پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

بچه که بودم

بچه که بودم فقط بلـد بودم تـا 10 بشمرم

نهایـت هر چیزی همین 10 تـا بود ،

از بـابـا کــه بستنی میخواستم  10 تا میخواستم

مامانمو 10 تا دوست داشتم ...

خلاصه ته دنیا همین 10 تا بود

و این 10تـا خیلی قشنگ بود !

ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره ؟...

نهایت دوست داشتن چقدره ؟...

انگار خیلی هم حریصتر شدم

چون 10 تا بستنی هم کفافمو نمیده!

امّا میخوام بگم دوستت دارم ...

میدونی چقدر ؟! ...

به اندازه همون 10 تای بچگی!!

 

دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

خاطرات

 

 باز در چهره خاموش خیال 

خنده زد چشم گناه آموزت 
باز من ماندم و در غربت دل 
 حسرت بوسه هستی سوزت 
باز من ماندم و یک مشت هوس 
باز من ماندم و یک مشت امید 
یاد آن پرتو سوزنده عشق 
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال 
صورت شاد ترا نقش نمود 
بر لبانت هوس مستی ریخت 
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت 
 دل من با دلت افسانه عشق 
چشم من دید در آن چشم سیاه 
نگهی تشنه و دیوانه عشق 
یاد آن بوسه که هنگام وداع 
بر لبم شعله حسرت افروخت 
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش 
 که سراپای وجودم را سوخت 
رفتی و در دل من ماند به جای 
عشقی آلوده به نومیدی و درد 
نگهی گمشده در پرده اشک 
حسرتی یخ زده در خنده سرد 
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق 
آخر آتش فکند بر جانت 
 

فروغ فرخـــــــــزاد 

 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 


آنجا که دل‌ عاشقی کند پروای هیچ آتش و طوفان نمیکند...... دریا دلیم کارمان با آتش است نه آب........ از من پذیرا باش جانم فدای تو

 

عشق(٤٢)
حرف دل(۱٦)
امید(۱۳)
تنهایی(٧)
حرف دل(٧)
قلب(٦)
غم(٥)
گریه(٤)
زندگی(٤)
فروغ فرخزاد(۳)
خاطره(۳)
مناجات(۳)
عزیزم(٢)
صبر(٢)
خنده(٢)
سفر(٢)
نگاه(۱)
فال حافظ(۱)
شب(۱)
سهراب سپهری(۱)
فریدون مشیری(۱)
فروغ فرخزاد(۱)

 

 

 

 

 

RSS 2.0