عالیه

تنها نگاهت است که آرامشم دهد...............


بهار ۸۹ مبارک

نوروز بر تمام دوستان عزیز و مهربانم مبارک

 

عید است و می وزد نفس روشن بهار
جاریست آب و آینه از دامن بهار
آب زلال . آینه ی بید پیر شد
پلکی تکاند چشمت و شهری اسیر شد

عید است از حوالی اسفند می روم
تا عشق . تا ترانه و لبخند می روم
آغوش می گشایم و آغاز می شوم
مثل دریچه رو به سحر باز می شوم

عید است و باید از نفس گل مدد گرفت
از نغمه های قدسی بلبل مدد گرفت
باید ترانه صحبت پنهان ما شود
باید زبان عشق غزلخوان ما شود
باید کنار پنجره رفت و سپید شد
باید به بام عشق بر آمد. شهید شد

عید است و من شبیه نگاه تو روشنم
سر شارم از بهار .پر از سرو و سوسنم
جاریست از زلالی پیراهنم غزل
می بارد از نگاه و دل روشنم غزل

عید است و عشق می وزد از چار سوی من
گل کرده رود گمشده ای در گلوی من
عید است و آسمان و زمین لاله پرور است
هفت آسمان سپیدی بال کبوتر است
پر گشته از زلالی خور شید ساغرم
سرشار از آسمان . پر بال کبوترم
گل می شوند ماسه و شن زیر پای من
کف می زنند برگ درختان برای من
دی رفته . خیمه در نفس عید می زنیم
عید است پنجه بر دف خور شید می زنیم

 

 

سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

بخند

 

  آدمـک آخــرِدنیــاست، بخند

آدمـک مـرگ هـمین جاست، بخند

آن خـدایی که بـزرگش خوانـدی

به خـدا، مثـل تـو تنهـاست،بخند

دستخطی کـه تـو را عاشـق کرد

شوخـیِ کاغــذی ماسـت، بخند

فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است

فکر کن گریـه چـه زیباست، بخند

صبحِ فردا به شبت نیست که نیست

تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند

راستـی آنچـه بـه یــادت دادیم

پَر زدن نیست کـه درجاسـت، بخند

آدمــک نغمــهء  آغــاز نخوان

به خــداآخــر دنیـاست، بخند

 

 

سه‌شنبه ٢٩ دی ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

پاییز را دوست دارم

پاییز را دوست دارم...
بخاطر غریب و بی صدا آمدنش
بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش
بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش
بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش
بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی
بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها
بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش
بخاطر شب های سرد و طولانی اش
بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام
بخاطر پیاده روی های شبانه ام
بخاطر بغض های سنگین انتظار
بخاطر اشک های بی صدایم
بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام
بخاطر معصومیت کودکی ام
بخاطر نشاط نوجوانی ام
بخاطر تنهایی جوانی ام
بخاطر اولین نفس هایم
بخاطر اولین گریه هایم
بخاطر اولین خنده هایم
بخاطر دوباره متولد شدن
بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر
بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه
بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه
بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش
پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز
و من عاشقانه پاییز را دوست دارم...

پنجشنبه ۱٢ آذر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

زندگی، طعـــم خوبی دارد

زندگی، ارزش آنرا دارد که به آن فکـر کنی
زندگی، ارزش آنرا دارد که ببویی اش چوگل، که بنوشی اش چوشهد
زندگی، بغض فـروخورده نیست
زندگی، داغ جگــــر گـــوشه نیست
زندگی، لحظه دیدار گلــی خفته در گهــــواره است
زندگی، شوق تبسم به لب خشکیده است
زندگی، جـــرعه آبی است به هنگامه ظهـــر در بیابانی داغ
زندگی، دست نوازش به ســر نوزادی است
زندگی، بوسه به لبهای گلی است که به شوقت همه شب بیدارست
زندگی، شـــوق وصال یار است
زندگی، لحظه دیدار به هنگامــــــه یاس
زندگی، تکیه زدن بر یــار است
زندگی، چشمه جــوشان صفا و پاکـــی است
زندگی، مـــوهبت عرضه شده بر من انسان خاکـــی است
زندگی، قطعه ســـرودی زیباست که چکاوک خواند که به وجدت آرد به ســــرشاخه امید و رجا
زندگی، راز فـروزندگی خورشید است
زندگی، اوج درخشندگــــــی مهتــاب است
زندگی، شاخه گلی در دست است که بدان عشق سراپا مست است
زندگی، طعــم خوش زیستن است، شور عشقی برانگیختن است
زندگی، درک چرا بودن است، گام زدن در ره آسودن است
زندگی، مزه طعم شکلات به مذاق طفل است.به، چقدر شیـــرین است
زندگی، خاطــــره یک شب خوش، زیـــر نور مهتاب، روی یک نیمکت چـــوبی سبـــز، ثبت در سینـــه است
زندگی، خانه تکانی است. هر از چندگاهی از غبار اندوه
زندگی، گـوش سپردن به اذان صبح است که نوید صبـح است
زندگی، گاه شده است خوش نیاید به مذاق
زندگی گاه شده است که برد بیراهم
زندگی، هر چه که هست، طعـــم خوبی دارد، رنگ خوبــــی دارد

چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

عادت

عادت کردن به تنهایی از خود تنهایی هم بدتره...

راست می گفت.

من دارم عادت می کنم به تنهایی و بی کسی خودم... احساس خوبی نسبت به این حس بی خیالی به این حس عادت ندارم.... آزارم میده... نمیخوامش...

دلم میخواد مثل باقی مردم عشق حقیقی رو تجربه کنم. کسی رو دوست داشته باشم... قلبم واسه کسی بتپه... کسی باشه که واسم مهم باشه... دین و دنیای من باشه... منو کامل کنه... نیمه گمشده من باشه... هر وقت بخوامش باشه... منو تنها نذاره... از این حسهای گنگ و درهم و نامربوط درم بیاره... از این سرگردانی رهام کنه...

خدایا یعنی میشه؟ پس چرا اینقدر دیر؟ من دلم میخواد امسال بشه... اصلا نه همین ماه... شایدم همین روز... نمیدونم چرا باید اینهمه دیر بشه؟ اینهمه تنها باشم... اینهمه سرشار از عشق باشم ولی کسی نباشه بهش عشق بورزم... اینهمه انتظار بکشم...

خدایا یعنی میشه؟ یعنی تو منو دوست داری؟ یعنی تو صدای منو می شنوی؟... دلم میخواد بهم توجه کنی خداجونم...

 

دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

بالهایت را کجا جا گذاشتی؟
پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: "اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی."
پرنده گفت: "من فرق درخت و آدمها را خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم."
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: "راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمی دانی، بر فراز اسمان چقدر جای تو خالیست."
انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور. یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: "غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضروری است، اما اگر تمرین نکند، فراموش می شود."
پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: "یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو اسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بالهایت را کجا جا گذاشتی؟"
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
آن وقت رو به خدا کرد و گریست

از کتاب : بالهایت را کجا جا گذاشتی

جمعه ٢٩ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

آموخته ام

آموخته ام ..... که گاهی تمام چیزهایی که یک نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، وقلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام ...... که راه رفتن کنار پدرم در یک شب تابستانی در کودکی ، شگفت انگیز ترین چیز در بزر گسالی است .
آموخته ام ....... بهترین کلاس درس دنیا کلاسی است که زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آ‌موخته ام ....... وقتی که عاشقید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .
آموخته ام ..... تنها کسی که مرا در زندگی شاد می کند کسی است که به من می گوید : تومرا شاد کردی .
آموخته ام ..... داشتن کودکی که در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است که در دنیا وجود دارد .
آموخته ام ...... که مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است . 
آمو خته ام ...... که هرگز نباید به هدیه ای از طرف کودکی ( نه ) گفت . 
آموخته ام .... که همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمک کردنش نیستم دعا کنم .
آموخته ام ..... که مهم نیست که زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتیاج به دوستی داریم که لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم ....
آموخته ام ...... که زندگی مثل یک دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیکتر می شویم سریعتر حرکت می کند .
آموخته ام ..... که پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... که تنها اتفاقات کوچک رو زانه است که زندگی را تماشایی می کند .
آموخته ام ..... که خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید .پس چه چیز باعث شد که من بیاندیشم می توا نم همه چیز را در یک روز به دست بیا ورم .
آموخته ام ...... که چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام .... که این عشق است که زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ..... که وقتی با کسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد . 
آموخته ام ...... که هیچ کس در نظر ما کامل نیست تا زمانی که عاشق بشویم .
آ موخته ام ..... که زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ....... که فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،‌بلکه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد .
آموخته ام ....... که آرزویم این است قبل از مرگ مادرم یکبار به او بیشتر بگوییم دوستش دارم . 
آمو خته ام ...... که لبخند ارزانترین راهی است که می شود با آن نگاه را وسعت داد .
آموخته ام ..... که نمی توانم احساسم را انتخاب کنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب کنم .
آموخته ام ..... که همه می خواهند روی قله کوه زندگی کنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد که در حال بالا رفتن از کوه هستید .
آموخته ام ..... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی که از شما خواسته می شود ،‌ وزمانی که درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ..... که کوتاهترین زمانی که من مجبور به کار هستم ، بیشترین کارها و وظایف را باید انجام دهم .... 

سه‌شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

زندگی کن

زندگی یک آرزوی دور نیست؛
زندگی یک جست و جوی کور نیست
زیستن در پیله پروانه چیست؟
زندگی کن ؛ زندگی افسانه نیست
گوش کن ! دریا صدایت میزند؛
هرچه ناپیدا صدایت میزند
جنگل خاموش میداند تو را؛
با صدایی سبز میخواند تو را
زیر باران آتشی در جان توست؛
قمری تنها پی دستان توست
پیله پروانه از دنیا جداست؛
زندگی یک مقصد بی انتهاست
هیچ جایی انتهای راه نیست؛
این تمامش ماجرای زندگیست

دوشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

هر چه باداباد

دل داده ام بر باد، بر هر چه باداباد
مجنون تر از لیلی، شیرین تر از فرهاد
ای عشق از آتش، اصل و نسب داری
از تیره ی دودی، از دودمـان بـاد
از آب طوفان شد، خاک از تو خاکستر
از بوی تو آتش، در جـان بـاد افتاد
هر قصر بی شیرین، چون بیستون ویران
هر کوه بی فرهاد، کاهی به دست باد
هفتاد پشت ما از نسل غم بودند
ارث پـدر ما را، انـدوه مـادرزاد
از خاک ما در بـاد، بوی تو می آید
تنها تو می مانی، ما می رویم از یاد 

جمعه ٢٢ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

بهانه

باز یه بهانه ی اساسی پیدا کردم که ارزش اشک ریختنو داشته باشه
آره ... واقعا به اشکش می ارزید
وقتی تمام بهانه هامو کنار هم گذاشتم ، دیدم ابرای دلم ، دوباره دستاشونو به هم گره کردن
یه جوری رفتن تو هم که دیگه نمیشد تیکه هاشو از هم تشخیص داد
فقط یه ناخنک کوچولو برای درست کردن یه سیلاب کافی بود
همیشه وقتی بارون با قطره های درشتش می باره،
آدم فکر میکنه این بارون اگه همینطوری بیاد ،
همه جارو آب میبره ، اما بارونای اینطوری معمولا زودی بند میان
با خودم گفتم وای ایندفه دیگه کارم تمومه . اگه همینطوری بباره که تمامه دلمو آب میبره
ولی مثله همون بارونه زودی تموم شد
اما ابراش تمومی نداره
بازم منتظره یه بهانه و یه تلنگر کوچیکن
دفعه ی اولش که نیست ،کاره همیشگی شه
همیشه نم نمه بارونی ازش می باره .تقریبا هر شب...!

چهارشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

دوست می باید داشت

دل من دیر زمانی است که می پندارد :

-دوستی - نیز گلی است ؛
مثل نیلوفر و ناز ،
ساقه ترد ظریفی دارد .
بی گمان سنگدل است آنکه روا می دارد 
جان این ساقه نازک را 
-
دانسته- 
بیازارد !
در زمینی که ضمیر من و توست ،
از نخستین دیدار ،
هر سخن ، هر رفتار ،
دانه هایی است که می افشانیم .
برگ و باری است که می رویانیم 
آب و خورشید و نسیمش « مهر » است 
گر بدانگونه که بایست به بار آید ،
زندگی را به دل‌انگیزترین چهره بیاراید .
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس .
بی‌نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس .
زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست 
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست .
در ضمیرت اگر این گل ندمیده است هنوز ،
عطر جان‌پرور عشق 
گر به صحرای نهادت نوزیده است هنوز 
دانه ها را باید از نو کاشت .
آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان 
خرج می باید کرد .
رنج می باید برد .
دوست می باید داشت ! 
با نگاهی که در آن شوق برآرد فریاد 
با سلامی که در آن نور ببارد لبخند 
دست یکدیگر را 
بفشاریم به مهر
جام دل هامان را 
مالامال از یاری ، غمخواری 
بسپاریم به هم 
بسراییم به آواز بلند :
شادی روی تو !
ای دیده به دیدار تو شاد
باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست 
تازه ، 
عطر افشان 
گلباران باد

سه‌شنبه ۱٢ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

دل دیوانه

سر خود را مزن اینگونه به سنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ 
منشین در پس این بهت گران 
مدران جامه جان را مدران 
مکن ای خسته درین بغض درنگ 
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است 
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین 
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین 
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین 
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین 
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند 
نه همین در غمت اینگونه نشاند 
با تو چون دشمن دارد سر جنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ 
ناله از درد مکن 
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن 
با غمش باز بمان 
سرخ رو باش ازین عشق و سرافراز بمان 
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ 
دل دیوانه تنها دل تنگ

یکشنبه ۱٠ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

چرا بارون نمیاد

 

همه بغضشون گرفته چرا بارون نمیاد

لیلی مرد از غم دوری چرا مجنون نمیاد

روی ماهش کجا پنهون شده اون رفته کجا

چراازاونور ابرا دیگه بیرون نمیاد

نیت تو واسه فال قهوه کردم ولی حیف

عکس چشمای قشنگت توی فنجون نمیاد

منوکشتی تو با اون خنجر دوریت عجبه

چرااز این دل دیوونه یکم خون نمیاد

مگه تو بی خبری مومو پریشون میکنم

دل تو حتی واسه موی پریشون نمیاد

دلت ازبسکه سفیده و لطیفه مثه برف

از خجالتِ تو برفی تو زمستون نمیاد

تودلم فقط یه بار مهمونی بود ،واومدی

درا رو بستم ازاون وقت دیگه مهمون نمیاد

صدای بارون قشنگه به شیشه که میخوره

اما با غم نجیب روی ناودون نمیاد

دو سه بار واست نوشتم مثه آینه میمونی

تو یه بار جواب ندادی چرا شمعدون نمیاد

عمریه اسیرتم اسیر اون چشمای ناز

یه ملاقاتی واسم یه بار به زندون نمیاد

نمیگی دلی که به مرمتش فک میکنی

هیچ کسی سراغ این کلبه ی ویرون نمیاد

زندگی بازیه شطرنجه ومن منتظرم

طرف مقابلم ولی به میدون نمیاد

گاهی وقتا اونقدر اب وهوام ابری میشه

که قد اشکای من ازرود کارون نمیاد

گاهی باخودم میگم شاید میخواد ذوق بکنم

اما معلومه نخواد بیاد که پنهون نمیاد

اونیکه برای دیدنش ستاره میشمری

اهل نازه پس بایه خواهش آسون نمیاد

توی نامه آخری کلی دلیل آورده بود

مثلا چون تشنه اند یاسای گلدون نمیاد

لا اقل کاش راستشو برای من نوشته بود

کاش واسم نوشته بود بخاطر اون نمیاد

 

جمعه ۸ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

خواب دیدن تو

یکبار خواب دیدن تو به تمام عمر می ارزد...

پس نگو که رویای دور از دسترس خوش نیست

قبول دارم

گر چه به ظاهر جسم خسته است

                                               ولی...

دل دریاست

تاب و توانش بیش از اینهاست

                              دوستت دارم عزیزم ...

تاوان آن هر چه باشد

              خواهم داد

 خواستم برایت هدیه ای بفرستم....

 گل گفت :  مرا بفرست که مظهر زیبا یی ام

 برگ گفت : مرا بفرست که مظهر ایستادگی ام

 بید گفت : مرا بفرست که مظهر ادبم و همیشه سر به زیر دارم

                 به فکر فرو رفتم

                                  سرم را به زیر انداختم

 ناگاه  قلبم  را دیدم که بهترین چیز زندگی ام هست

                                                     آن را به تو هدیه می کنم عزیزم

چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

آنجا که تویی

 

با مداد رنگی هایم

یاد خوب آمدنت را نقاشی کرده ام

و جاده سفید رفتنت را

                    خط خطی . . .

کسی نیست که زندگی را

               برایم دیکته کند

                      غلطهایم را بگیرد

و روزهای اشتباهم را خط بکشد

                          ومجبورم کند

            از روی تجربه های غلط

                ده بار بنویسم

جغرافیای بودن تو مرز دریا را گرفته

آنجا که تویی

             ماهی ها نمی توانند بیایند

تا چه رسد به من . . .

تاریخ نشان می دهد

قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی

هرگاه می خواستم بنویسم

                   نوک مدادم می شکست

                              و حالا گاه و بیگاه

با کوچکترین یادی از تو

                       قلبم می شکند.

بیا لحظه هایم را قسم بده

                       تا بدانی

در نبودنت چه کشیده ام . . .

 

چهارشنبه ٦ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

مــــرا مگـــذار و مگــــذ ر

دلگیـــــر دلگیـــــرم مــــرا مگـــذار و مگــــذ ر
                                        از غصــه میمیــرم مـرا مگـذار و مگـذر
با پـای از ره مـانـده در این دشــت تبـــــــدار
                                        ای وای میمیـرم مــرا مگــذار و مگــذر
ســوگنــد بر چشمت که از تـو تــا دم مــرگ
                                        دل بر نمی گیـرم مـرا مگآذار و مـگذ ر
بالله که غیر از جرم عاشق بودن ای دوست
                                        بی جرم و تقصیرم مرا مگذار و مگذ ر
بـــا شهپــــر اندیشــــه دنیـــــا گـــردم امــــا
                                        در بنـد تقدیــرم مــرا مگــذار و مگـذ ر
آشفتــــــه تــــــر ز آشفتگـــــان روزگـــــــارم

                                        از غـم به زنجیــرم مـرا مگذار و مگذ ر

شنبه ٢ آبان ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

مشاعره

حمید مصدق 

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت



جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

بچه که بودم

بچه که بودم فقط بلـد بودم تـا 10 بشمرم

نهایـت هر چیزی همین 10 تـا بود ،

از بـابـا کــه بستنی میخواستم  10 تا میخواستم

مامانمو 10 تا دوست داشتم ...

خلاصه ته دنیا همین 10 تا بود

و این 10تـا خیلی قشنگ بود !

ولی حالا نمیدونم ته دنیا چقدره ؟...

نهایت دوست داشتن چقدره ؟...

انگار خیلی هم حریصتر شدم

چون 10 تا بستنی هم کفافمو نمیده!

امّا میخوام بگم دوستت دارم ...

میدونی چقدر ؟! ...

به اندازه همون 10 تای بچگی!!

 

دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

اشــک عــاشق

قطره؛ دلش دریا می خواست

خیلی وقت بود که به خدا خواسته اش رو گفته بود
هر بار خدا می گفت : از قطره تا دریا راهیست طولانی،

                                                        راهی از رنج و عشق و صبوری،

                                                                               هر قطره را لیاقت دریا نیست!
قطره عبور کرد و گذشت

                 قطره پشت سر گذاشت
قطره ایستاد و منجمد شد

                قطره روان شد و راه افتاد
قطره به آسمان رفت
و قطره؛ هر بار چیری از رنج و عشق و صبوری آموخت
تا روزی که خدا به او گفت : امروز روز توست، روز دریا شدن!
                                     
خدا قطره را به دریا رساند
                                                
قطره طعم دریا را چشید
                                                            
طعم دریا شدن را
اما؛ روزی دیگر قطره به خدا گفت: از دریا بزرگ تر هم هست؟
خدا گفت : هست!
قطره گفت : پس من آن را می خواهم
بزرگ ترین را، و بی نهایت را !
پس خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت : اینجا بی نهایت است!
و آدم عاشق بود،

             دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد
اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت
                         آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت
                                                      قطره از قلب عاشق عبور کرد!
                                                                     و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید

خدا گفت :
حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشــک عــاشق است!

 

یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

یادم باشد

 

اگه روزی دلم گرفت....

                        یادم باشد که خدا با من است...

                                            که فرشته ها برایم دعا می کنند...

                                                                   که ستاره هاشب را برایم روشن خواهند کرد...

یادم باشد که قاصدکی در راه است...

                                      که بهار نزدیک است...

                                                     که فردا منتظرم می ماند...

                                                                         که من راه رفتن می دانم و دویدن...

                                      و جاده ها قدم هایم را شمار خواهند کرد...

اگر روزی دلم گرفت!یادم باشد که خدای من این جاست...

                                                                   همین نزدیکیها...

                                                                                   و من تنها نیستم....؟!!!

 

وحشت از عشق که نه ...

                    ترس ما فاصله هاست

وحشت از قصه که نه ...

                     ترس ما خاتمه هاست

ترس بیهوده نداریم ...

                  صحبت از خاطره هاست

صحبت از کشتن نا خواسته ی عاطفه هاست

                             کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست

گله از دست کسی نیست...

                     مقصر دل دیوانه ی ماست

چاره ای نیست اگر انسانیم....

                                     درد ما مرگ تفاهم...

                                                            غم ما کوچ محبت

غم ما از بی کسی مردن و رسوا شدنه....

                                        اینم از عاقبت عشق که تنها شدنه.....

 

در جلسه ی امتحان عشق من ماندم و یک برگه ی سفید

                             یک دنیا حرف نا گفتنی و یک بغل تنهایی و دلتنگی...

درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمی شود...

در این سکوت بغض آلود قطره ای کوچک

                                    هوس سرسره بازی می کند ...

عشق تو نوشتنی نیست...

در برگه ام کنار آن قطره یک قلب کوچک می کشم...

وقت تمام است ...

           برگه ها بالا...!!!

 

 

یکشنبه ٢٦ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

زمزمه

مردی با خود زمزمه میکرد 
خدایا با من حرف بزن 
یک سار شروع به خواندن کرد 
اما مرد نشنید 
فریاد زد خدایا با من حرف بزن 
آذرخش در آسمان غرید 
اما مرد گوش نکرد 
مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت 
خدایا بگذار ترا ببینم 
ستاره ای درخشید 
اما مرد ندید 
مرد فریاد کشید لااقل معجزه ای نشانم بده 
نوزادی متولد شد 
اما مرد توجهی نکرد 
پس مرد در نهایت یاس فریاد زد 
خدایا لمسم کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری 
در همان زمان خدا پایین آمد و مرد را لمس کرد 
اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد

پنجشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

چقدر سخته.....

 

چقدر سخته.....

تو چشم های کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جایی که لبریز از کینه و نفرت بشی حس کنی که هنوزم دوسش داری...

 

چقدر سخته.....

دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که یه بار زیر آوار غرورش همه وجودت له شده...

 

چقدر سخته.....

تو خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچی جز سلام نتونی بگی...

 

چقدر سخته.....

وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوسش داری...

 

چقدر سخته.....

گل آرزوهات رو تو باغ دیگه ای ببینی و هزار بار تو خودت بشکنی و اونوقت آروم زیر لب بگـی:

 

 

" گل من باغچه نو مبارک!"

 

 

چهارشنبه ٢٢ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

افسوس...

 

همیشه با بدست آوردن اون کسی که دوستش داری نمی تونی صاحبش بشی

گاهی وقتا لازمه که ازش بگذری تا بتونی صاحبش بشی

همه ما با اراده به دنیا میآیم

                                با حیرت زندگی میکنیم

                                                            و با حسرت میمیریم

اینه مفهوم زندگی کردن

پس هیچ وقت به خاطر غمهات گریه نکن

                                       و نذار این زمین پست شنونده آوای غمگین دلت باشد

افسوس...

آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی میکنیم

                                     آن زمان که دوستمان دارند لجبازی میکنیم

و بعد...

 

         برای آنچه از دست رفته آه می کشیم

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

خاطرات

 

برایت خاطراتی بر روی این دفتر سفید نوشتم;

که هیچ کسی نخواهد توانست این چنین خاطرات شیرینی را;

برای بار دوم برایت بازگوید.

                                چرا مرا شکستی؟ چرا؟

اشعاری برایت سرودم;

که هیچ مجنونی نخواهد توانست مهربانی و مظلومی چهره ات را توصیف کند.

                                                                                          چرا تنهایم گذاشتی؟ چرا؟

چهره ی پاک و معصومت را صد ها بار بر روی ورق های سفید;

با باقی مانده ی وجودم نگاشتم.

                                      چرا این چنین کردی با من؟ چرا؟

زیبا ترین ستارگان آسمان را برایت چیدم.

خوش بو ترین گل های سرخ را به پایت ریختم.

                                                      چرا این چنین شد؟ چرا؟

من که بودم؟

             که هستم؟

                          به کجا می روم؟

 

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

بوی خوش آمدن یار

 

من می دانم؛

می دانم روزی از کوچه دلتنگی هایم گذر خواهی کرد.

من آن روز٬ کوچه را با اشک هایم آب خواهم داد تا؛

بوی خوش آمدن یار همه را با خبر کند؛

و به انتظار دیرینه ی من پایان دهد.

من تو را٬

      عشقت را٬

               حتی دوست نداشتن هایت را٬

                                                  در سینه ام٬

                                                          در خیالم و در روحم حبس خواهم کرد.

 

یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

پروانه

پروانه ای نیستم،

                   که برای خودکشی،

                                         شمعی را بهانه کنم...

من ز اتفاقاتی که بین دو هیچ می افتد،

                                          هر شب یک قصه می نویسم

  

 

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

برای تنهایی ات

برای تنهایی ات

گریستم
            نه بخاطر بوسه
                                 نه بخاطر جسم عریانت
به خاطر خودت
                 به خاطر زنانگی پاکت
نه بخاطر تنهایی من
                      نه بخاطر فراموشی
بخاطر به تو اندیشیدن
                       در لحظات زندگی
                                    به خاطر پاکی کلامت
               در اعلام عشق
نه بخاطر جبران خطای دیروز
                                 نه بخاطر قضاوت فردا
بخاطر امروزت
                به خاطر هر روزت
نه بخاطر آن شب ها در کنار تو
                                 نه به خاطر امشب
در غیاب تو
          بخاطر عشق نهانت
                                  که دنیاییست
بخاطر تنهایی ات
                    در عین ازدهام
نه بخاطر فریب تو
              نه بخاطر ترحم
                                        به خاطر خاطرات دیروز
                                                               به خاطر رویاهای فردا
                                       به خاطر تکیه گاهی امن برای تو
                  بخاطر مأمنی آسوده
                                            برای عشق
                                                           و تو
                                                                   وگریستن...

 

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

مناجات

الهی، هر چه بیشتر دانستم نادان تر شدم، بر نادانی ام بیفزا!

الهی، خوشا آنانکه در جوانی شکسته شوند که پیری، خود، شکستگی است

ما نه خالقیم که بر خلقت خویش بنازیم و نه شایسته مخلوق بودنیم که لباس های زیبای خلیفه اللهی و مقام عبودیت بر تنمان پوشیده شود

پس همان به که تا نزدودن غبار بی عشقی در جام زمزم محبت حبیب، در کوره ی هجران و حرمان گداخته شویم تا اکسیر سجود، رکوع و محبت در مس وجودمان آمیخته و طلای آدمیت محصولمان شود.

از درخت بیاموزیم که اگر پای در اسارت خاک داریم سرافشاندن بر آسمان را فراموش نکنیم.

به امید آن روز...

 

یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم...

                                        بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

 

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهیه . اما معنیش رو شاید سالها طول بکشه تا بفهمی !

تو این کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شیر می خواد!

تنهایی ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا امیدی ، شکنجه رو حی ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگی ، پشیمونی، بی خبری و دلواپسی و .... !

برای هر کدوم از این کلمات چند حرفی که خیلی راحت به زبون میاد

و خیلی راحت روی کاغذ نوشته میشه باید زجر و سختی هایی رو تحمل کرد

تا معانی شون رو فهمید و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

از انتظار ...

از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار

                                 متــــــنـــــفــــــرم...........

 

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

ساحل سرخ دلت

رو ساحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکن

                                                      به اینکه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

بـزار بهت گفته باشم که ماجرای ما و عشق

                                                      تقصیر چشمــای تو بود ‌‌‌، وگرنه ما کجا و عشق؟

سرم تو لاک خودم و دلم یه جو هوس نداشت

                                                     بس کــه یه عمر آزگـــار کاری به کار کس نداشت

تا اینکه پیدا شدی و گفتی ازاین چشمای خیس

                                                      تــو دفتــر ترانــه هــات یه قطـــــره بـــارون بنویس

عشقمو دست کم نگیر درسته مجنون نمیشم

                                                      وقتی کـــه گـــریـه می کنی حریف بارون نمیشم

رو سـاحل سرخ دلت اسم کسی رو حک نکــن

                                                     به اینکــه من دوست دارم حتی یه ذره شک نکن

هنــوز یـه قطــره اشکتو  به صــد تا دریــانمیدم

                                                     یــه لحظــه بـا تـو بــودنــو  بـــه عمـر دنیا نمی دم

 

پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

آرام بخواب

 

بی خوابی شبهایم را به چه تعبیر کنم

که شب آرامش نگاه تو را برایم زمزمه می کند،

آرام بخواب که من بیقرار بیدارم

تا تو آرام بخوابی، آرام بمانی

 

من به آمار زمین مشکوکم

اگه این شهر پر از آدمهاست

پس چرا اینهمه دلها تنهاست

 

روی هر سینه سری تکیه کند وقت وداع

سر ما وقت وداع گوشه دیوار دل است

 

سخت است هنگام وداع آنگاه که درمی یابی چشمانی که در حال عبور است پاره ای از وجود تو را نیز با خود خواهد برد.

 

 

 

پنجشنبه ٢ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

اجاره قلب

 چند وقت است که قلبم را اجاره داده ام

     به یک تنها به خاطر رویش

     بعد از او چه کسی قلب پاره شده ی مرا اجاره می کند

     نه او را به هیچکس اجاره نمی دهم

     قلبم را به نامش می کنم

     به آن کس که بهترین است

 

 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

صـبـر سنگ

 

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز گفتم

لیک با اندوه و با تردید

 

 روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کُشت

باز زندانبان خود بودم

 

 آن منٍ دیوانه ی عاصی

در درونم هایهو می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

 

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شــبســـتانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

 

 می شنیدم نیمه شب در خواب

هایهای گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

 

 شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم، نمی دانی

........

........

........

........

........

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم  ؟

 

 بگذرم گر از سر پیمان

می کُشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

 

 فـــــــــــروغ فـــــــــــــــــــــــرخ زاد 

 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

خاطرات

 

 باز در چهره خاموش خیال 

خنده زد چشم گناه آموزت 
باز من ماندم و در غربت دل 
 حسرت بوسه هستی سوزت 
باز من ماندم و یک مشت هوس 
باز من ماندم و یک مشت امید 
یاد آن پرتو سوزنده عشق 
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال 
صورت شاد ترا نقش نمود 
بر لبانت هوس مستی ریخت 
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت 
 دل من با دلت افسانه عشق 
چشم من دید در آن چشم سیاه 
نگهی تشنه و دیوانه عشق 
یاد آن بوسه که هنگام وداع 
بر لبم شعله حسرت افروخت 
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش 
 که سراپای وجودم را سوخت 
رفتی و در دل من ماند به جای 
عشقی آلوده به نومیدی و درد 
نگهی گمشده در پرده اشک 
حسرتی یخ زده در خنده سرد 
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق 
آخر آتش فکند بر جانت 
 

فروغ فرخـــــــــزاد 

 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

نگران دل غمگین تو ام

...
من در آن وحشت پائیزی چشمان تو پر پر شده ام.
من از آن روز که دیوانه چشمان شرر بار تو ام
مثل شمعی که به آشوب دلی می سوزد،
همچو پروانه خود سوز به زنجیر شکر خند تو ام.
نه که در مستی خاموش غزل های تو ام؟
نه که در خنده شیرین تو جان باخته ام؟
نه که در ساحل آرام تو مانوس تو ام؟
نه که در آینه میخندم و در عافیت ام؟
من ازین خستگی سایه موهوم پریشان حالم.
نه کرانی پیداست!
نه نسیمی به گذرگاه تنم می پیچد!
دل من بسته ، تنم خسته ،به آشفتگی تنهایی است.


نه کلامی بر لب!
نه پیامی در جان
نه نشانی بر جا
نه امیدی در دل!
من ندانسته به شوق سخن عشق تو دلباخته ام
قصه رنج شقایق هایم
یادگار سفر چلچله ها
راز صدها دل هجران زده ام
و در این ساحل تنها و خموش
سایه ای در گذر پلک دو چشمان تو ام.
من هنوزام که هنوز است تو را میخوانم
من تو را می جویم
من تو را میخواهم
من به لبهای ترک خورده و خشکیده تو را میخوانم
من هنوزام که هنوز است به آواز دلم میگویم،نگرانم
نگرانم،نگرانم، نگران
نگران سفر خاطر تو
نگران شب تنهایی تو
نگران دل غمگین تو ام.

***

شبحی در گذر جاری رود
لب خشکیده به آبی می زد
تن دلخسته به امواج غرور
نگران بود و دعایی بر لب
دست هایی به نیایش و نماز
و به آهستگی رود روان
نگران دل غمگین تو بود ! ...

 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

تنها نگاه بود

تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه
گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلبهامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوره میگداخت
دست تو بود و دست من این دوستان پاک
کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
وز این پل بزرگ
پیوند دست ها
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند
یک بار نیز
یادت اگر باشد
وقتی تو راهی سفری بودی
یک لحظه وای تنها یک لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پاک زیستیم
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب


تو آفتاب بودی

بخشنده پاک گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم
در جلگه غریب و غم آلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله شفق ها
غمگین گداختیم
جز یاد آن نگاه تبسم
مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم
ما پاک سوختیم
ما پاک باختیم ...
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته ای خطا رفته
با من بگو حکایت خود تا بگویمت
اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست های گرم
آن قلبهای پاک
وآن رازهای مهر که بین من و تو بود
ماگرچه در کنار هم اینک نشسته ایم
بار دیگر به چهره هم چشم بسته ایم
دوریم هر دو دور
با آتش نهفته به دلهای بیگناه
تا جاودان صبور
ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت
در سینه کدام محبت بجویمت
ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشویمت ! ...

فریدون مشیری

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

اختر عشق

خانمانـسوز بود آتـش آهـی گاهـی 
ناله‌ای میشکند پشت سپاهی گاهی 

گر مقـدّر بشود سـلک سـلاطین پویـد 
سالک بی خـبر خفـته براهــی گاهی 

قصه یوسف و آن قوم چه خوش پنـدی بود 
به عزیزی رسد افتـاده به چاهی گاهی 

هستی‌ام سوختی از یک نظر ای اختر عشق 
آتـش افروز شود برق نگـاهی گاهی 

روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمع 
رو سپیدی بود از بخت سیاهی گاهی 

عجبی نیـست اگر مونس یار است رقـیب 
بنشیند بر ِ گل، هرزه گیـاهی گاهی 

چشـم گریـان مرا دیدی و لبخـند زدی 
دل برقصد به بر از شوق گنـاهی گاهی 

اشک در چشـم، فریبـنده‌ترت میـبینـم 
در دل موج ببـین صورت ماهی گاهی 

زرد رویـی نبـود عیـب، مرانم از کوی 
جلـوه بر قریه دهد، خرمن کاهی گاهی 

دارم امیّـد که با گریه دلـت نرم کنـم 
بهرطوفانزده، سنگی است پناهی گاهی 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

تمام حرف دلم

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم
به شوق دیدنت پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم
به لطف قول و غزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست
چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست
همان شبی که برایش تورا مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد
چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم
تمام حرف دلم را در این مجال زدم

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

آرام باش

آرام باش عزیز من، آرام باش
حکایت دریاست زندگی
گاهی درخشش آفتاب، 

                        برق و بوی نمک، 

                                       ترشح شادمانی
گاهی هم فرو می‌رویم، 

                        چشم‌های مان را می‌بندیم، 

                                                         همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من
آرام باش
دوباره سر از آب بیرون می آوریم
و تلالو آفتاب را می بینیم
زیر بوته ای از برف
که این دفعه
درست از جایی که تو دوست داری، طالع می شود ...

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

رفتن رسیدن است

موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

ساحل بهانه‌ای است، رفتن رسیدن است

تا شعله در سریم، پروانه اخگریم
شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است

ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم
پرواز بال ما، در خون تپیدن است

پر می کشیم و بال، بر پرده‌ی خیال
اعجاز ذوق‌ها، در پر کشیدن است

یا هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش
آیین آینه، خود را ندیدن است

گفتی مرا بخوان، خواندیم و خامشى
پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است

بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را
خامیم و درد ما، از کال چیدن است

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

رسوایی عشق

به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد
و به مجنون و به لیلا شدنش می ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامی بنویس
سند عشق به امضا شدنش می ارزد

گرچه من تجربه‌ای از نرسیدن‌هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

کیستم ؟ … باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به احیا شدنش می ارزد

با دو دست تو فرو ریختنِ دم به دمم
به همان لحظه‌ی بر پا شدنش می ارزد

دل من در سبدی ـ عشق ـ به نیل تو سپرد
نگهش دار، به موسی شدنش می ارزد

سال‌ها گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

می بازمت

می بازمت به هیچ..آری به هیچ وهیچ

آنگه که قلب من سرشار عاشقی ست

میگریمت   به   درد...آری به  اشک سوز

آنگه   که روح من ...  آبی تر    از تو بود

در قطره ها ببین...این قطره های اشک

صادقترین سکوت.. در حرف قطره بود

****

میخواندمت به عشق..آنگه که راه تو

همراه من نبود

****

آگه   نشد   دلم... بار  دگر    ز غم

تکرار قصه بود...این دم دوباره هم

****

آری بپای دل   ...میسوزم    وسکوت

بغضی دوباره داشت...در خلوت وجود

آخر   چه   گویمت...میترسم از نگاه

شاید که چشم من...خواند ترا به آه

****

میترسم   از   کلام..از  واژه های درد

ترسم    بسوزیم..    ترسم بسوزدت

****

غمگین  تر از دلم...امشب کسی   نبود 

آری دوباره عشق...از من... مرا  ربود ...

گفتی که راز توست..این عشق  آتشین

آه  ای خدا ...خداااااااا   ...  اشک  مرا  ببین

کردم گنه .....مگر   در شور عاشقی...

جز راز عاشقی   ....  چیزی زمن نبود

****

در آشیان شعر    ...  در    کُنج خلوتم

آغوش شعر  من...  شد تکیه گاه من

با من کسی نبود   ... جز واژه  و  قلم

خلوت چه  خلوتی...سرشار درد وغم

اما به خلوتم   ...  گه دل نفس کشید

گه شور گریه ها... نقشی دگر کشید

شد   حامی   دلم..هر واژه در سکوت

میراث   من   ز دهر... جز خلوتی نبود

اُنسی شبانه بود ..در   کنج   خلوتم

از چه  زدی ...چرا ؟..این خلوت بهم؟

می بازمت   کنون... درمانده... بیقرار

میمیرم از درون ....در    عین   انتظار

میسوزم از درون   ...    اما به آشکار

****

اشکم   بپای  تو  ...  آری   برو  ... برو

میگریمت   کنون  ....  درمرزی از جنون

میخواهمت ز دل..  .در چشم پر  ز خون

   میگویمت   ترا    ...  در    اوج      عاشقی  

آبی  عشق  من  ...   پرواز  من   توئی

اما  قفس مرا...در بست  وساده گفت

از  خلوت   قفس ..... جائی  دگر  مرو

اینجا   حریم   توست ...تنهائی   و قلم

شعرت بخوان به عشق...دنیا بهم مزن

اشکم  بپای   تو....  آری    برو  ...  برو

اینک   که   با  خلوص دل دل داده ام بتو

 


 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 


آنجا که دل‌ عاشقی کند پروای هیچ آتش و طوفان نمیکند...... دریا دلیم کارمان با آتش است نه آب........ از من پذیرا باش جانم فدای تو

 

عشق(٤٢)
حرف دل(۱٦)
امید(۱۳)
تنهایی(٧)
حرف دل(٧)
قلب(٦)
غم(٥)
گریه(٤)
زندگی(٤)
فروغ فرخزاد(۳)
خاطره(۳)
مناجات(۳)
عزیزم(٢)
صبر(٢)
خنده(٢)
سفر(٢)
نگاه(۱)
فال حافظ(۱)
شب(۱)
سهراب سپهری(۱)
فریدون مشیری(۱)
فروغ فرخزاد(۱)

 

 

 

 

 

RSS 2.0