عالیه

تنها نگاهت است که آرامشم دهد...............


مشاعره

حمید مصدق 

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت



جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق:

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

چهارشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

پرواز را به خاطر بسپار

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده شب می کشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است

فروغ فرخزاد

شنبه ٤ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

صـبـر سنگ

 

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم باز گفتم

لیک با اندوه و با تردید

 

 روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کُشت

باز زندانبان خود بودم

 

 آن منٍ دیوانه ی عاصی

در درونم هایهو می کرد

مشت بر دیوارها می کوفت

روزنی را جستجو می کرد

 

در درونم راه می پیمود

همچو روحی در شــبســـتانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

 

 می شنیدم نیمه شب در خواب

هایهای گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

 

 شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی

در میان گریه می نالید

دوستش دارم، نمی دانی

........

........

........

........

........

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم  ؟

 

 بگذرم گر از سر پیمان

می کُشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

 

 فـــــــــــروغ فـــــــــــــــــــــــرخ زاد 

 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 

خاطرات

 

 باز در چهره خاموش خیال 

خنده زد چشم گناه آموزت 
باز من ماندم و در غربت دل 
 حسرت بوسه هستی سوزت 
باز من ماندم و یک مشت هوس 
باز من ماندم و یک مشت امید 
یاد آن پرتو سوزنده عشق 
 که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال 
صورت شاد ترا نقش نمود 
بر لبانت هوس مستی ریخت 
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت 
 دل من با دلت افسانه عشق 
چشم من دید در آن چشم سیاه 
نگهی تشنه و دیوانه عشق 
یاد آن بوسه که هنگام وداع 
بر لبم شعله حسرت افروخت 
 یاد آن خنده بیرنگ و خموش 
 که سراپای وجودم را سوخت 
رفتی و در دل من ماند به جای 
عشقی آلوده به نومیدی و درد 
نگهی گمشده در پرده اشک 
حسرتی یخ زده در خنده سرد 
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق 
آخر آتش فکند بر جانت 
 

فروغ فرخـــــــــزاد 

 

چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸  توسط نغمه  | پيام هاي ديگران ()

 


آنجا که دل‌ عاشقی کند پروای هیچ آتش و طوفان نمیکند...... دریا دلیم کارمان با آتش است نه آب........ از من پذیرا باش جانم فدای تو

 

عشق(٤٢)
حرف دل(۱٦)
امید(۱۳)
تنهایی(٧)
حرف دل(٧)
قلب(٦)
غم(٥)
گریه(٤)
زندگی(٤)
فروغ فرخزاد(۳)
خاطره(۳)
مناجات(۳)
عزیزم(٢)
صبر(٢)
خنده(٢)
سفر(٢)
نگاه(۱)
فال حافظ(۱)
شب(۱)
سهراب سپهری(۱)
فریدون مشیری(۱)
فروغ فرخزاد(۱)

 

 

 

 

 

RSS 2.0